تبليغاتX
شراب مستانه ام کجاست ساقی؟؟؟!!!!


شراب مستانه ام کجاست ساقی؟؟؟!!!!

درد و دل
آثار تاريخي يك عاشق
موضوعات
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون اما...

سلام دوستای همیشگی من.این هفته اومدم اما با یه تحول کوچیک.عشق خوبه تو دل آدم باشه.به خاطر همین  از این به بعد تا حدودی حول محور عشق میچرخم اما کمتر به خودش میپردازم.


اشاره:چهره های نگران و مضطرب,قیافه های غمگین وتصاویری که قاه قاه یک لبخند را نقاشی میکنند در مقابل چشمانت راه میروند.در میان کوچه و خیابانها اضطراب سایه انداز چهره هایی است که حتی با سرخی سیلی ها هم پنهان نمانده و هنوز رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون .امااین رنگ آمیزی مبالغه آمیز خبر از کمبود آرامش میدهدکه بر صورت زنان بیشتر خودنمایی میکند.این یادداشت میپردازه به بعضی از علل این ناآرامی.


(اضطراب)

اضطراب مخصوص من وشما و بحث کتابهای روانشناسی نیست.بیماری هم نیست که نخواسته باشیم در مورد آن حرفی بزنیم.اضطراب جایگزین هزارها علت و دلیل ناراحتی شما و حتی بیماریهای جمعی و روحی است.به سر کار دیر میرسیدو الان است که رئیس شما را توبیخ کند یا آخر ماه کسری حقوق روی فیش حقوق حالتان را بگیرد.شاید دلیل اضطرابتان این است.کودک شما مریض است,مضطربید که دکتر چه خواهد گفت,مهمان دارید,ناهارتان حاضر نشده,اضطراب سرتاپای وجود شما را گرفته با ناخن روی دست یا میز ضربه میزنید به این ترتیب به همه میگویید که من اضطراب دارم.اضطراب را حتی اجداد ما و آدم و حوا هم تجربه کرده اندو حالا ما با آن روبرو هستیم.خیلی از ما اضطراب را با ترس یکی میگیریم"میترسم مریضی پدرم خطرناک باشد"اضطراب در قالب ترس,دلواپسی,نگرانی و... با جملاتی مشابه بیان میشود.اضطراب واژه مقابل آرامش است.هر جا آرامش نباشد اضطراب جولان میدهد.

سرتان را از روی میز بلند کنید ونگاهی به اطراف بیندازید,چند نفر با نگرانی در حال قدم زدن و صحبت هستند؟دونفر اینجا دو نفر آنطرف تر در حال درد و دل کردن هستند.آنطرف تر هم کسی به ساعتش نگاه میکند.یکی با پا به زمین ضربه میزند,روی صندلی زن جوانی سرش را در میان دستهایش گرفته و مردی در مقابل شما دائما دستش را در در موهایش فرو میبرد.همه اینها حالاتی هستند که افراد در مواقع اضطراب از خود نشان میدهند.اکثر این افراد نگران,زنان هستند,مادران,خواهران,دختران و شاید خود ما.به هر حال اضطراب خاص زنان یا مردان نمی باشد.و به دلایل متعددی به وجود می آید.همه ما تنش و اضطراب در زندگی,کار و ... را بارها تجربه و طعم آنرا چشیده ایم اما چرا زنان بیشتر در معرض تنشهای روحی و اضطراب قرار دارن؟چرا زنان احساس آرامش کمتری دارند؟


این سوالیه که تو پست هفته آینده به آن جواب خواهم داد.فکر میکنم برا این هفته کافی باشه,چون دوست ندارم خسته کننده باشه.البته درسته که مطالب این پست درصد زیادی از زنان این جامعه را در بر گرفته اما دونستن اون برای مردان هم مفیده شاید اینطوری بتونن نیمه ی خودو شاید تمام زندگی خود را به آرامش برسونن.تا هفته آینده حق نگهدارتون.خدانگهدار.


نويسنده: غریبه مورخ: چهارشنبه 29 شهریور1385 در ساعت: 9:47 AM
|+|
دنیای من

یکی از عیبهای بزرگ مطالب تو وبلاگ اینه که فقط کسی میتونه درکش کنه که تجربه کرده باشه.آخه اون حس عارفانه و اون بغضهای موقع نوشتن پشت سکوت کلمات مثل یه راز باقی میمونه.شاید خیلی ها بتونن صاحب این حروف رو درک کنن اما خیلی مهارت میخواد.الان بعضی ها میگن نه بابا این جمله ها کاملا معنی رو میرسونه.اما نه,مهم دنیای پنهون پشت این دلنوشته هاست.

بازم شروع میکنم به نوشتن به امید اینکه قطره های اشکمو با این کلمات ببینی.

تو روزگاری هر جا اسم عشق به وسط میاد اونو به مسخره میگیرن یا بهش اهمیت نمیدن من عاشق شدم.آره من.حالا میخوام براتون یه قصه بگم.

یکی بود اما اون یکی نبود.یکی از همین روزای پاییزی که تا چند روز دیگه میاد دو تا موجود زمینی همدیگه رو دیدن.هر دو ساده اما یکی سادگیش تو کلامش بود و هر چی تو دلش بود میگفت اما اون یکی با وجود سادگی و پاکیش همیشه سعی میکرد راز دلشو به کسی نگه.ماه ها گذشت ویکی به اون یکی دل بست اما اون  اولش باور نکرد و وقتی براش ثابت شد خودشو کنار کشید.با بهانه های مختلف.یه روز اونقدر مهربون بود و یه روز دیگه کاملا عوض میشد تا اینکه بالاخره ساز رفتنو زد.

هر چی بهش گفت دوست دارم ,بدون تو نمیتونم زندگی کنم,هر چی التماس کرد هیچ فایده ای نداشت.

آخه میدونی بدی اون این بود که ذره ذره خاطراتشونو از حفظ بود.تمام حرفها,نگاهها مثل یه سایه همیشه دنبالش بود.نمیتونست باور کنه اونی اینقدر دوستش داره و حاظره زندگیشو براش بده باهاش این رفتارو بکنه .

بهش میگن تو نمیفهمی.این ظاهره.حتما فکر میکنه اینجوری بهتره.اما اون که نمیدونه یه لحظه دیگه زنده هست یا نه برا چی امروز و فرداشو به خاطر آینده خراب کنه.مگه امروز آینده ی دیروز نیست؟مگه فردا آینده امروز نیست؟

میدونی اون نمیدونست چه گناهی کرده که لایق این مجازات دردآوره.حتما گناه بزرگی بوده.تو این مدت فهمیدم که عشق بزرگترین مجازات برا یه موجوده.

بریم سراغ باقی قصه.آره اون عاشق اونقدر معشوقشو دوست داره که با همه این سختیها بازم تو نماز اولین چیزی که از خدا میخواد موفقیت و سلامتی معشوقشه.هنوز وقتی میخواد بخوابه نگاه میکنه به آسمون و میگه ای کاش بیاد تو خوابم.هنوز هر جا نگاه میکنه فقط اون میاد تو ذهنش.وقتی بهش میگه دوست ندارم بغض میکنه اما اشکها و صدای لرزونشو پشت سکوتش پنهون میکنه.وقتی میگه ازت بدم میاد تو خودش میشکنه اما بازم به روی خودش نمیاره.و در آخر هنوزم اون احساس آرامشی که وقتی باهاش حرف میزنه یا کنارشه بهش دست میده رو با تموم دنیا عوض نمیکنه.

 

امیدوارم اونم بدونه که چقدر دوسش دارم و یه روزی مث اون حرفی که بهم زد بتونه احساسمو بفهمه ودستامو از وجودش خالی نذاره.

 

نگاهت آسمانم بود و گم شد

                                              دو چشمت سایبانم بود وگم شد

به زیر آسمان در سایه تو

                                             جهان در دیدگانم بود و گم شد

 

 


نويسنده: غریبه مورخ: جمعه 17 شهریور1385 در ساعت: 4:43 PM
|+|
تو رو میخوام

من تو رو دوست دارم پس تقدیم به تو:

ای دل تنها چیه چشم انتظاری

باز یه لحظه یه دم آروم نداری

مثل زمستون تو حسرت بهاری

                                    باز عشقت خیمه زد رو خونه م

                                    باز یادت آتیش زد به آشیونم

                                    باز بی تو باید تنها بمونم

بیا سکوت لبهات هنوز غربت خونه ست

پرنده دل من هنوز بی آشیونست

بیا پر از امیده هنوز این دل خسته

هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته

 

توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره

      چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره؟

             واسه من تنهایی درده,درد هیچکسو نداشتن

                    هر گل پژمرده ای رو,تو کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم اینو که باید تنها بمونم

تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم


نويسنده: غریبه مورخ: یکشنبه 5 شهریور1385 در ساعت: 0:39 AM
|+|

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie