|
یکی از عیبهای بزرگ مطالب تو وبلاگ اینه که فقط کسی میتونه درکش کنه که تجربه کرده باشه.آخه اون حس عارفانه و اون بغضهای موقع نوشتن پشت سکوت کلمات مثل یه راز باقی میمونه.شاید خیلی ها بتونن صاحب این حروف رو درک کنن اما خیلی مهارت میخواد.الان بعضی ها میگن نه بابا این جمله ها کاملا معنی رو میرسونه.اما نه,مهم دنیای پنهون پشت این دلنوشته هاست.
بازم شروع میکنم به نوشتن به امید اینکه قطره های اشکمو با این کلمات ببینی.
تو روزگاری هر جا اسم عشق به وسط میاد اونو به مسخره میگیرن یا بهش اهمیت نمیدن من عاشق شدم.آره من.حالا میخوام براتون یه قصه بگم.
یکی بود اما اون یکی نبود.یکی از همین روزای پاییزی که تا چند روز دیگه میاد دو تا موجود زمینی همدیگه رو دیدن.هر دو ساده اما یکی سادگیش تو کلامش بود و هر چی تو دلش بود میگفت اما اون یکی با وجود سادگی و پاکیش همیشه سعی میکرد راز دلشو به کسی نگه.ماه ها گذشت ویکی به اون یکی دل بست اما اون اولش باور نکرد و وقتی براش ثابت شد خودشو کنار کشید.با بهانه های مختلف.یه روز اونقدر مهربون بود و یه روز دیگه کاملا عوض میشد تا اینکه بالاخره ساز رفتنو زد.
هر چی بهش گفت دوست دارم ,بدون تو نمیتونم زندگی کنم,هر چی التماس کرد هیچ فایده ای نداشت.
آخه میدونی بدی اون این بود که ذره ذره خاطراتشونو از حفظ بود.تمام حرفها,نگاهها مثل یه سایه همیشه دنبالش بود.نمیتونست باور کنه اونی اینقدر دوستش داره و حاظره زندگیشو براش بده باهاش این رفتارو بکنه .
بهش میگن تو نمیفهمی.این ظاهره.حتما فکر میکنه اینجوری بهتره.اما اون که نمیدونه یه لحظه دیگه زنده هست یا نه برا چی امروز و فرداشو به خاطر آینده خراب کنه.مگه امروز آینده ی دیروز نیست؟مگه فردا آینده امروز نیست؟
میدونی اون نمیدونست چه گناهی کرده که لایق این مجازات دردآوره.حتما گناه بزرگی بوده.تو این مدت فهمیدم که عشق بزرگترین مجازات برا یه موجوده.
بریم سراغ باقی قصه.آره اون عاشق اونقدر معشوقشو دوست داره که با همه این سختیها بازم تو نماز اولین چیزی که از خدا میخواد موفقیت و سلامتی معشوقشه.هنوز وقتی میخواد بخوابه نگاه میکنه به آسمون و میگه ای کاش بیاد تو خوابم.هنوز هر جا نگاه میکنه فقط اون میاد تو ذهنش.وقتی بهش میگه دوست ندارم بغض میکنه اما اشکها و صدای لرزونشو پشت سکوتش پنهون میکنه.وقتی میگه ازت بدم میاد تو خودش میشکنه اما بازم به روی خودش نمیاره.و در آخر هنوزم اون احساس آرامشی که وقتی باهاش حرف میزنه یا کنارشه بهش دست میده رو با تموم دنیا عوض نمیکنه.
امیدوارم اونم بدونه که چقدر دوسش دارم و یه روزی مث اون حرفی که بهم زد بتونه احساسمو بفهمه ودستامو از وجودش خالی نذاره.
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود وگم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان در دیدگانم بود و گم شد

|