|
می روم:
.کسی را می جستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی به او آورم,زیرا از خود ملول شده
بودم.تا تو چه فهم کنی از این سخن که میگویم:از خود ملول شده بودم؟
شمس به قونیه رسیدو شب را در خان برنج فروشان فرود آمد.او صبح روز بعد از کاروانسرا
بیرون آمد و در دکه کنار در کاروانسرا نشست.مولانا نیز به آن سو میرفت.این دو همدیگر را
برای چند لحظه دیدند و ناگهان در سکوتی ژرف,حادثه ای عظیم اتفاق افتاد.
طوفان شمس,کشتی زندگی مولانا را,همچون پر کاه,دستخوش امواج سهمگین دل دریایی خود
ساخت.مولانا که فقیه بود و زاهد و صاحب منبر,عاشق و کف زنان و ترانه خوان شمس پرنده
شد.اکنون دیگر,سجاده نشین کوی یاران,بازیچه ی کودکان کوچه و خیابان شده بود. دیدار این
مرغابی مهاجر, از فقیه و مفتی و واعظ سی و هشت ساله قونیه,مولانایی را به دنیا آورد که به
جای تسبیح وسجاده و درس وبحث,در خیابانها می گشت,غزل میخواند,دست می افشاند,چرخ
می زد,آواز میخواند و می رقصید.دیوانه از قفس پریده بود.این راز همیشگی عرفان است.
تو,در سکوت,به پیر و استاد خویش خیره می شوی وناگاه,حقیقتی عظیم,بی انکه کلمه ای بر
زبان جاری شده باشد,به تو منتقل میشود.ذهن,از این راز سر در نمی آورد.سکوت دل,دری را
به راهی می گشاید که به شناخت خویشتن خویش می انجامد.شما دوست دارید آن چه را که در
دل می دانید,در جامه فاخر کلمات نیز ببینید.اما هیچ کس,در جامه فاخر کلمات,رازهای دل را
نمیبیند.کلمات,پوشاننده رازهای دل اند.آن چه در جامه کلمات,خود را نشان میدهد,فلسفه
است,نه تجربه های ناب عرفانی.فلسفه چیزی جز کلمات و مفاهیم نیست.عرفان,اما,دنیایی
دیگراست
(کلمات پوشاننده ی رازهای دل اند)
هیچ گاه از کسی نپرس که دلیل دوست داشتنش را به تو بگوید چون هیچوقت دلیل اصلی دوست داشتن تو را نمیگوید تنها با کلمات بازی میکند
.
فراموش نکن که وظیفه ی تو این نیست که دیگران را وادار به دوست داشتن کنی,بلکه وظیفه ی تو آن است که دیگران را دوست بداری.
انسانها را همانطور که هستند بپذیرید نه آنطور که میخواهید باشند.
یادت باشد خداوند قلب هایمان را تنها برای دوست داشتن خلق کرده نه چیز دیگر.

|