|
آدما گاهي مجبور به نوشتن ميشن.يا خيلي شادن كه ميخوان اين خاطره قشنگ
براشون بمونه يا خيلي غمگينند كه ميخوان با يكي حرف بزنن اما همرازي
ندارن وميخوان خودشونو يه جوري خالي كنن .شما جزو كدوم گروهين؟؟؟
چندروزيه خيلي احساس غربت مي كنم .فكر ميكنم يه مسافرم كه ميخواد
بره ونبايد دل به اطرافش ببنده .فكر ميكنم وقت سفر نزديكه. كاش اينجور
بود. آخه ميدونين من بيشتر كساني را كه دوستشون داشتم به اين سفررفتن .
خوب منم تا جوونم وبار گناهم سنگين نشده برم.شايد اين وصال شيرين ترباشد.
از دنياي اطرافم خسته شدم.حتي از خوبيهاش. خوبي هايي كه پشت پرده اي
پرازخيانت درونش نهفته است.
تا كي براي يه لقمه نون از صبح تاشب بايد سگ دو زد؟
تا كي به يكي اعتماد كني وبهت خيانت كنه؟
تا كي يكي بياد جلوت چاپلوسي كنه بعدم چنان زيرآبت را بزنه كه نفهمي
از كجا خوردي؟
ايكاش آنچه بود ميگفت وخودشم نمكشو زياد نمي كرد.
تاكي بشيني آب شدن اطرافيانتو از غمهايي كه دنيا بهشون هديه داده ببيني؟
تا كي بغض برادرتو وقتي توچشمات نگاه مي كنه واز خوبيهاي بابا حرف
ميزنه تحمل كني؟
تا كي بشيني وآه زني را ببيني كه عاشقانه همسرش را دوست داشته وحالا
هرلحظه آرزوي مرگ ميكنه؟
تا كي وقتي پا به گورستان ميذاري ببيني در طول يك هفته چندين گورپرشده
وبه چشم برهم زدني همه شان پر ميشود ؟
تاكي ترس ولرز داشته باشي كه آينده چي ميشه وچي قراره سرت بياد؟
تاكي شب ها به دورازچشم دنيا ساعت ها اشك بريزي وبا گونه اي خيس بري
به بستر به اميد اينكه شايد فردا روزي متفاوت ازامروزباشد اما فردا پاشي ببيني
هيچ فرقي نكرده ودنيا همون دنياي پست ونامرد ديروزيه...
به خدا توكاردنيا موندم. نميدونم دنيا پسته يا ما پرتوقع.مگه ما بجزيه زندگي
آروم وبي دغدغه با وجود همه سگ دوئي هاش چي ميخوايم.
مگه ما ميگيم خدايا نوكرتم پول وعشق وثروت وخونواده و...،بالاخره هرچي
تودنيا هست را يه دفعه قُلُپ بكن تو يه كيسه از اون بالا برامون بفرست؟
نه به خدا.به خودش قسم نه.زحمت وكار باعث پيشرفت آدمه.
پول بي زحمت لذتي نداره.
عشق بي دلهره ومشكل قشنگي نداره.
همه اينا رو به جوون ميخريم.فقط از نااميدي ويكنواختي وغم بيزاريم.همين.
خدایا ازدام دنیا نجاتم بده وکمکم کن

|